۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه

نامه آيت الله پسنديده برادر امام خمينی به وی در تاريخ ۱۵ مرداد ۱۳۶۲

ناله ها از هر سو به گوش می رسد و نفرينش به ارباب عمايم عالمی را گرفته است. براساس آنچه هر روز مشاهده می کنيم و آن چيزهايی که به گوش ما ميرسد و خودمان احيانا در جريان آن قرار می گیریم، مردم هر ساعت دست به آسمان دارند و آرزوی بازگشت اوضاع گذشته را می کنند.آيا اين ناله ها را شما می شنويد؟ يا ماشاالله با حصاری که دور شما کشيده اند، شما هم حکايت آن چوپان را داريد که گرگ به گله اش زده بود ولی او بی خبر مشغول دوشيدن ميش مورد علاقه اش بود و هيچ از جای نجنبيد تا لحظه ای که گرگ سراغ خودش آمد. اول ميش او را به پنجه ای دريد بعد هم خودش را...روزی که در خمین و به دستور حزب جمهوری و با تمهید و توطئه ای که گمان ندارم بدور از اطلاع شما بوده، عمامه از سر من کشیدند و از هیچ اهانتی ابا نکردند، من ذره ای گلایه نکردم، که روزگار جدمان پیش چشم بود.روزی که آن سید بیچاره را که فقط قصد خدمت داشت و خود شما صد بار گفته بودید که از فرزند به من نزدیکتر است، با آن افتضاح از رياست جمهوری خلع کردند و یک بدبخت بد عاقبت را که اداره یک کاروانسرا هم از عهده اش برنمی آید به ریاست جمهوری این مملکت بزرگ و معتبر تعیین کردند، به شما گفتم این شیاطین قصد دیگری دارند و می خواهند از این عروسک برای اجرای مقاصد خود استفاده کنند.اما شما به جای گوش دادن به این حرفهای مصلحانه رو در هم کردید و حتی حرمت برادر بزرگ را هم رعایت ننمودید. من که مثل عقیل بن ابوطالب مال و جا و مقام نخواسته بودم که شما حکم به داغ کردن دلم دادید و سر پیری اهانتی به من روا داشتید که در زمان شاه هم کسی جرات اعمال آن را نداشت..روزی که دستور دادید همه صندوقها را به نام علی آقا خامنه ای باز کنند، من و دو سه آدم دلسوز که حداقل یکیشان، یعنی شیخ علی آقا تهرانی بیست سال شاگرد خاص و مورد محبت شما بود، به شما نوشتیم که این انتخاب ایران را بر باد میدهد، گوش نکردید وحالا میبینید آنچه نباید میدیدید.این همه خونها ریخته شد، اینهمه جنایات وقوع پیدا کرد که از ذکر آن به خود میلرزم که مبادا قطره ای از این خونها به سبب اخوت (برادری) من و شما دامن مرا بگیرد، فقط برای اینکه شما به جای گوش سپردن به آنها که هم به اسلام و هم به ایران علاقه مند بودند، گوش به شیاطین دادید.
شما چگونه بر مسند ولایت مینشینید؟ آن سادات عالیقدری را مثل حاج آقا حسن قمی، سبط آن افتخار ازلی تشیع، حاج آقا حسین قمی طاب ثراه و آقای حاج سید کاظم شریعتمداری، مرجع بر حق شیعه مولا علی را به آن خفت خانه نشین می کنید و مرجعیت را از آنها سلب می کنید، از آنها که خود با اشک و ناله های من بیست سال پیش حکم مرجعیت شما را امضاکردند و به شاه دادند تا از آزار و توهین به شما ممانعت شود.شما خود بهتر از هر کسی می دانید که من از ابتدا با مداخله روحانیون در امور کشوری و لشگری مخالف بودم و به شما گفتم وقتی ما مصدر کار شویم اگر کارها مطابق خواست مردم نباشد همه نفرت متوجه ما خواهد شد و در نهایت اسلام ضرر خواهد دید .آیا امروز نتیجه ای بجز این حاصل شده است؟ این مردمی که در راه اسلام از جان می گذشتند و در زمان شاه از فکلی و بازاری و دانشجو و زن، شعایر دینی را محترم میداشتند، امروز نه به دین توجهی دارند و نه برای شعایر دینی ارزشی قایلند. آنها میگویند اگر دین این است که اولیا جمهوری اسلامی اعمال می کنند بهتر است ما کافر باشیم و اصلا اسم مسلمان روی ما نباشد.با سیاستهای غلط جمعی منبری و مدرس که از اداره خانه خودشان هم عاجزند، امروز ایران به نهایت ذلت و خواری در دنیا افتاده است. حتی یک دوست برای ما باقی نمانده است. من با چند روحانی شیعه پاکستانی اخیراحرف میزدم آنها از وضع ایران گریه می کردند و می گفتند در کشور ما سابق شیعه مقام و ارزشی داشت ولی حالا ما تا اسم تشیع را می آوریم، می گویند لابد مثل ایران.
آقای حاج آقا صدر به من می گفت مردم لبنان، که در غیبت آقا موسی صدر چشم به ایران داشتند امروز خیلی از ایران زده شده اند. این چه معنا دارد که ما اسلحه از اسراییل بخریم و بعد از جنگ با اسراییل و تحریر جنوب لبنان سخن بگوییم.بنده در مورد جنگ و مسایل آن حرف نمی زنم که خود مثنوی هفتاد من کاغذ است، فقط می گویم آیا به گوش شما نمی رسد که بعضی از نور چشمیها چه دست اندازیها به بیت المال مسلمین به اسم و جنگ و کمک به جنگ زدگان کرده اند.بیش از ۳ ماه است بنده برای دیدن شما وقت خواسته ام ولی دفتر شما مرتب می گویند وقت ندارید. آنوقت هر روز ملای فلان ده و دادستان بهمان قصبه را به حضور می پذیرید. چون لابد به جز مدح و ثنا نمیگویند و بدبختانه شاید چون خداوند تبارک به من لسان مداحی نداده حتی باید از برادر خود محروم بمانم.بنده گمان دارم که با ارسال این نامه لابد تضییقات و گرفتاریها برای ما بیشتر خواهد شد ولی چون چند روزی است که حس می کنم هر لحظه ممکن است که حق تعالی آرزویم را اجابت کند و اجازه ترک این جهنم فانی را عنایت فرماید، لذا به عنوان وصیت یا توصیهو یا خداحافظی برادری با برادرش این جملات را نوشتم..شما وصیت نامه می نویسید و برای خود جانشین تعیین می کنید پس چرا یکباره اسمش را نمی گذارید سلطنت اسلامی به جای جمهوری، مگر رسول اکرم جانشین توی وصیت نامه تعیین کرد؟ بجز اینکه مولا علی را که معصوم و منتخب الهی بود به مردم عرضه داشت. شما کدام معصوم را در اطرافتان می بینید؟ شیخ علی مشکینی را که کراهت نفس او کاملا از منظرش هویداست ؟بله کدام معصوم را دیده اید؟۱۴ قرن مردم تشخیص می دادند که کدام مرجع اعظم است و کدام یک از علما قابل احترام و اعتماد.حال روزنامه ها یک روزه یک شیخ را آیه العظمی می کنند و دیگری را افقه الفقها.آن شیخ گیلانی جلاد آیت الله می شود و دسته دسته ثقه الاسلام و حجه الاسلام از کارخانه حکومتی بیرون می آید.اسمش را هم گذاشته اند حکومت جمهوری اسلامی، و مسرورید که حکم خدا را در زمین اجرا کرده اید؟خوشا به سعادت آنها که همان روزهای نخست رفتند و این روزها را ندیدند.من نیز دیر و زود می روم تنها وحشتم برای شماست.خداوند همه را به راه راست هدایت کند.


۲۵ شوال ۱۴۰۳ قمری قم
مرتضی پسندیده


پ.ن: نمی دونم چرا به دلم نشست! دوست دارم از شلیک تاریخی که قلب پدر معنوی این دیکتاتور حرامزاده را سوراخ می کند!همین و دیگر هیچ!

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

ستاره


جدیدا" تازیانه ام را گم کرده ام!
و وقتی به سراغ دختری می روم و تنش را پر ز زخم تازیانه ها می بینم بیشتر به فکر مرهمم!
اما الان فکر می کنم اون تازیانه یه نیازه!
یه نیازی که در تن پر زخم حتی بیشتره!
و من گاهی دلم نمیاد!
می گم شاید این همون ستاره ای باشه که شب بی اون نوری نداره!
و بغض می کنم از تفاوت با اندیشه های پرت و پلا و شکسنه ام
چهار زانو روی زمین حیران می گردم و تکه تکه هایش را با اشک می چسبانم!
قالب ها و لباس رنگین کمانی که بر قامت دخترکی زار می زند را از تنش در می آورم!
نمی خواهمت!
برو!
من تازیانه ندارم!
با یه نفر بیرون بودم دیشب!
سر چی بود نمی دونم اما برگشت گفت: تو معلومه از اون آدمهایی هستی که همه رو مسخره می کنی!
گفتم بابا تو منو مگه چند بار دیدی؟
در برخورد با کی دیدی؟
گفت: معلومه دیگه! حسم این رو میگه!
این به کنار!
اون روز می بینم داداشم داره با رفیقش حرف می زنه!
....کجایی؟ باش، الان میام اونجا!
میگم: بنده خدا روبگو بیاد خونه خب!
گفت: سینا از تو خوشش نمیاد!
-سینا کیه دیگه!؟!
:دوستمه!همین که باش حرف می زدم!
-مگه من رو میشناسه؟ من که تا حالا ندیدمش!
: نه میگه تو از اون آدمهایی هستی که همه رو مسخره می کنن!
!!!!!!!!!!!!!!!!!

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

گریه با سیگار


با سیگار نمی شه گریه کرد!
بغض رو می خوره!
در حالی که نمی خوره!
نمی دونم!
خواب دیشب توی ذهنم عبور می کنه
داشتم با یه دختری که هر چی فک می کنم یادم نمی یاد کی بود می رفتم که دیدم شقی کنار دیوار واستاده و تکیه داده به در یه مغازه!
همون شقی با همون چهره ی بیبی فیس! نا خود آگاه متوجهش شدم و رفتم سمتش!
حالش خوب نبود انگار چیزی زده باشه! نشست روی زمین!منم نشستم پیشش در گوشه تصویر داداشش ظاهر شد و دوربین خواب به سمتش چرخید و این جمله ی شقی که شهریار خیلی قدش بلنده با پسری که قد متوسطی داشت قابل تطبیق نبود!
پسری که چک و پوز بنگی ها رو داشت! چیزایی پیرامون گرفتنش گفت!
انگار می دونست چند وقته به شقی فکر می کنم!
خونشون اومد توی ذهنم و شقی خیلی فقیر بود! من به این جمله که باباش توی بازار تهران مغازه داره کمی فکر کردم! و مانتوی شقی رفت و تی شرت سفید زنانه با یه تصویری که یادم نیست موند! وجمله تبدیل شد به باباش توی بازار بزرگ کار می کنه! و هیکل گنده پدرش که زیر یه فرش بزرگ خم شد و مرد! و شقی یه ازدواج ناموفق داشت... و من توی خواب از گرفتنش جا زدم
... و دیگه با بوی نیکوتین سوخته و شکم خالی از صبحونه چیزی یادم نمیاد! جای یه بوسه از شقی گونم رو می سوزونه پایین میره و توی دو تا کفشام سرد می شه!
یاد لباسام می افتم
و موهای شونه نکردم که هر بیننده ای از جمله دختری که توی تاکسی نشسته بود رو به این مفهوم که من یه خرخون الدنگ هیچی ندونم می رسوند. وتو که شاید از کنارم رد شدی یا توی تاکسی بودی و دیدی که من کلم رو کردم توی یه کتاب کلفت و می خوام بکنم توش اما فضا نیست!
کجایی ای که خندانم ز وصلت دوش می دیدی که امشب ناله های زار، زاریهای من بینی!
کجایی ای دنیا که هر چه می کنم آلتم در تو فرو نمی رود!
چرا اینقدر شق و رقی ما از تو آلت خورده ایم یا تو از ما، که نیستم، همان من! تنها تر از ما که با بیست نفر که میک بزنند آلتم را ما نمی شوم! که فرو روفته این مایع روح ته کفشهایم و لگد می شود!
کجایی ای دنیا تابم دهی در پیچ و تابهای پر هوست! شاید سخت می گیرم!
شاید آسان!
شاید متوسط! وااااااااااااااااااای چرا خفه نمی میرم. دون می پاشم برایت که تا درون شرتم بروی و محال است که به در آیی بی حاصل و محصول! یا که فاعل و مفعول!
چرا نبودنم به تخمت نیست دنیا؟
چرا بی من می چرخی؟
چرا وقتی من در خودم قایمم و کله در برفم تو تند تر می چرخی؟
نکند می خواهی مرا به در اندازی که تنها تنها بچرخی!
شیشه های دودی دانشکده یا رفلکس من چه می دانم!
مانیتور های سیاه ال سی دی! که ای کاش ال اس دی بود که گاز می زدمش! که نباشم بر زمین! دستان خسته ام! وااااااااااااااااااااای در من خوره افتاده که بگو می دانی که نامش اسید است و مکیدنیست و آرش دهنت را گاییده که بیا بزن و تو می گویی آرامتر بچوق و پنجره را واکن!
طولانی شد نخوان!
گمشو!
ببخشید هتک حرمت شد!
بده بسوزانم و بریزم بر خاکسترش آب اکسیژنه ی پر حیات را جیز و ویز کند زیر اندامم! سکست را به من نکوب زنیکه!
جق می زنم!
تو هم بزن!
با غرورت و آبغرورت را در خود بریز که باز تولید کنی زباله سانان همرنگت را!
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ببوس!

بخواب!


خسته ام!

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

روز آزادی

می خواستم فیلم زیر کردن ماشین جمعیت رو بذارام ولی دیدم اونی که می خواد بخونه و فیلم رو ندیده بره تو ی گوگل سرچ کنه دانلود فیلم زیر کردن ماشین خیلی بهتره!
می خوام از روز آزادی بگم!
چیزی که دیشب اومد تو ذهنم و داغونم کرد!
روزی که همه ی ماشینا توی خیابون ایستادن و هیشکی برای رفتن به جایی عجله نداره!
ظبطا روشنه و مردم توی خیابونا می رقصن!
مردم به هم گل و شیرینی می دن!
کل خیابونا دیسکو شده!
اون روز بسیجیا کجا قایم شدن؟
به اون احمقای از همه چی بی خبرشون کار ندارم!
اما اونایی که از بی شرفی پی جون و ناموس و سرمایه این مملکت بودن همه رفتن روسیه و سوریه و لبنان و ونزوئلا و کومور و .... (چین خودش به قدر کافی نون خور داره!!!)
وااااای فک کن من جای در رفتن از مملکت می مونم همینجا درس می خونم!
واسه مملکت خودم کار می کنم! واااااااااااااوووو!ما می مونیم و فرار مغزها نمی کنیم اونا میرن و فرار سوسک ها می کنن!
همه بر می گردن ایران!
ابراهیم نبوی! گنجی! سازگارا....شاهین نجفی توی پارک دانشجو کنسرت میده!
سیاوش قمیشی و داریوش توی پارک ملت!
محسن نامجو توی دانشگاه تهران! جایی که خامنه ای می خوند می خونه امان از تو ای مقام معظم برتری...
وای خامنه ای از لبنان پیغام میده برمی گردم و ملت پای صحبتاش غش غش می خندن و تخمه می شکونن!
هیچ سایتی فیلتر نیست!
تو سری و روسری می ره کنار!
....
چی بگم!
به اینا فک کردین؟؟؟؟
فک کنین!
مردمی که همدیگه رو بغل می کنن!
نشریه های آزاد! خیابونای قفل شده و راننده تاکسی هایی که بالاخره حرفاشون شده واقعیت و دارن گریه می کنن! زندانی هایی که آزاد شدن! روی دوش مردم....
فکر کنید!
خیال کنید.....


۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

باران انتگرال


حقیقت اینه که من یه بچه مثبتم!
مثه همه ی اونایی که بلاگ دارن منهای اونایی که بلاگ سکسی دارن!
ما مثبتا........................
اه ه ه اه اه ه ه ه اه اه ه
در این مثبت بودن احساس زن بودن می کنم!
و فارغ از هر نگرش جنسی و مذهبی و فمینیستی و آنتی فمینیستی زن بودن برایم یعنی کم بودن مردانگی!
و این شاید با سیگار و سکس و .... درست نشه!
نما مسئله نیست!
درون مردانگی کم دارد!
شاملو هم می نوشت چون مرد!
اما من از این نوشتن احساس ضعف می کنم!
با سبیل هم که بنویسی شبیه جوانیهای نیچه باز هم!
ضعفیست!
چون فرار!
چون پیچ وتاب های لیز یک پری دریایی در دستان یک ماهیگیر پر توان!
اینجا جای فرار بوده برایم و عرصه ی مردانگی ام عرصه ایست که از آن گریخته ام!
من از درس گریخته ام!
نه!
از ریاضی!
و چه بی پناه بوده ام چون دخترک گریانی زیر باران!
و تنهایی ام لای چشم های گنگ و نفهم و رهای تو بیشتر می شود!
برای همین از باران متنفرم!
مثل یک خاطره بد کودکی!
و زن همسایه ای که نصف تقصیر های زندگی ام تقصیر اوست و غازی هایی که برای پسرش درشت می کرد تا ما دیر برسیم و زیر باران بمانیم!
و روزی که خیس رسیدم!
جوری که آب می چکید از ما در آستانه کلاس و معلم مرا راه نداد و .....
و این حکایت نفرتم از باران بود و حس ترس آمیخته به نفرت از خیس شدن ....
باز جلوتر مسلبقه ی ریاضی بود!
من همیشه اول بودم!
بهترین!
تا اینکه ؟آن امتحان خیلی سخت آمد ومن هیچم شدم!
و دروغ گفتم!
و................................
داستان خیلی طولانی تر از حوصله توست و تعریف کردنش بیشتر از اعتماد بنفس من طول می کشد!
و در دبیرستان!
انتگرال فرار من از ریاضی بود
و رشته ی دانشگاهی پر از انتگرال من!
و شکست هایی که روحم را به نازکی مو کرد!
جوری که گریه ام می گرفت چون چهارم دبستان!
و هنوز هم می گیرد!
چه تفاوت که مرا می شناسی یا نه!؟
جورچین این کلمات را بیش از انتگرال دوست دارم!
و این زنانگی من است!
و امروز ایستاده ام در برابر 4 -5 فرمول کوچک!
و باورم نمی شود که چه ساده تحقیرم کردند!
همین فرمولهای کوچک!
باورم نمی شود!
و پا برهنه بر تیغ دو لب نفرت و عشق به آنها می نگرم!
هی تو!
می دانی چقدر تحقیر شذه ام؟
برای اینکه نمی دانستمت!
نمی دانی!
مگر که زنی پستان بریده باشی! یا مردی بی خایه!
بر قله های افتخار پایش می لرزد و صدایش!
و پی همراهی می گردد!
یا تکیه گاهی!
و این اوج زنانگی یک مرد است!
که جای چشم دوختن به افق لای انگشتان زنها دنبال پر پرواز خود بگردد!
این زمان به خود می نگرم مثل کسی که یکدستی از قله ای بالا آمده باشد!
در حالی دستش سالم است!
و تنش سراسر زخم است و عرق و خاک!
باد می آید و سوز!
من برهنه می شوم!
و باران گل می کند و می شوید تنم را!
و من نمی دانم بایست بر این حماقت گریست یا بر این توانایی لبخند غرور زد!

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

یک سوال

این عکس رو در بالاترین دیدم!
با این عنوان که آیا این آدم از نظر روانی سالمه؟
جواب من حقیقتا" نه است!
ولی باز یاد محسن زرین کمر، شیر مرد جنبش دانشجویی می افتم که دلیرانه پشت تریبون جلوی لاریجانی رفت و با بیان بی اعتقادی به نمایندگی اعضای مجلسی که اون رییسشه از این حیوان ابراز انزجار کرد...و در آخرین حرفی که قبل از پایین کشیدنش زد گفت که حتی از قیافه اش هم خوشم نمی آید!
دلم تنگه دایی محسن کجایی؟ صدات هنوز تو گوشم می پیچه!
پ.ن:این اولین پانویس این یک سالیه که بلاگ بازی کردم! دلم هوای محسن رو کرد فهمیدم در بازداشت اطلاعات شیرازه! دایی محسن به دیوارها می گم از طرف من بغلت کنن! شبا با کاظم رضایی با هم " عطر خوش زن قدغن" رو بخونید! نه!نه! "لالا لالا گل لاله "رو بخونید! منم اینجا می خونم! ببخشید که پیشتون نیستم....ببخشید... بخونید با من...

لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنورم تیر و ترکش قلبو میشناسه
هنوز شب زیر سرب و چکمه ویرانه
نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه
آخه بارون که نیست رگبار باروته
سزای عاشق های خوب ما اینه
نترس از گوله دشمن گل لادن
که پوست شیره پوست سرزمین من
اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن
نخواب آروم گل بادوم نا باور
گل دل نازک خسته گل پرپر
نگو باد ولایت پرپرت کرده
دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمیزاره
مثل یار دلاور نشکن از دشمن
ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره
نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتی با هم دیگه بد باشیم
نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب
نگو دوتا دوباره بپریم از خواب
بخوان با من نترس از گوله ی دشمن
بیا بیرون بیا بیرون ازاین مرداب
نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغهای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمی یاره
نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من بیا تا من نگو دیره
سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره
بخواب ای حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالون های قصه سر در گم
نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو کم دارم این مردم
لالا لالا دیگه بسته گل لاله !


۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

دیوانگی (2) حضور

دوست دارم در رابطه ای باشم که حتی اسم طرف مقابل را هم ندانم!

از پله ها بالا می آید و به آرامی داخل می شود و با لبخند و کمی استرس سلام می کند!

در را می بندم و سعی می کنم راحت جواب بدهم:

-سلام! خوبی؟

: مرسی! تو خوبی! با کفش اومدم بالا عیب نداشت؟آخه گفتی سریع بیا!

-نه خبری نی! چایی می خوری؟

: اگه می خوای درست کنی نه!

-آخه من خودم اهل چایی نیستم علی تنها بماند! میوه چی؟ پرتقال داریم و ...هیچی همون پرتقال!

: نه! مرسی!

-آبمیوه چطور؟ البته ندارم ولی سوپری همین پایینه؛ دیدی که!

:نه! ول کن بیا بشین!

-پس یادت باشه من گفتم خودت نخواستی!

: قبول تو کارت درسته!

-خب چجوریه؟

: چی؟

-همین قضیه! ترسناک نیست؟ مثلا" ممکنه من یه قاتل روانی باشم!

: خب خنده هات البته می خوره! ولی من هم یه اسلحه سردی واسه احتیاط با خودم اوردم!

-ای نامرد!خب! خونم چطوره؟ خوبه؟

:ای بد نیست! مسیرش که خیلی باحاله ولی خودش...

-ای بابا این رنگ دیوار رو دیدی؟ فاز نیست!

: بیشتر ترسناکه ولی یه جوریا هم باحاله!

-می گم دیگه! پنگو رو دیدی؟

:نه! پنگور کیه؟

-پنگو بابا پنگوئنمه! نیگا! خیلی مهربونه هر چی بزنیش آخ نمی گه!

: ببینم...ا چه باحاله! دختره یا پسر؟

-پسر بوده ولی تو مسیر تا اینجا یه کوسه بهش حمله می کنه و ...خلاصه که الان نه پسره نه دختر! البته منم دید جنسی بهش ندارم! با اینکه اینقده نرم و مهربونه!

: معلومه! خب! حالا قراره چی کار کنیم!

-کمیک استریپ بکشیم!

:هان؟چی چی؟

-کمیک استریپ دیگه! تا حالا نکشیدی؟

:مگه تو نقاشی هم می کنی؟

-آره البته نه در سطح حرفه ای! الان یادت می دم.....

تخته وایت برد رو از روی تاقچه می یارم پایین کنارش می شینم! یه سرش رو می ذارم روی پام و یه سرش رو روی پای اون! و شروع می کنم به تعریف داستان و او با خنده و هیجان همراهی می کند و ماژیک را دستش می دهم و او هم می کشد....

-خب! این از این! حالا این میره روی تاقچه تا بعدا" ...

: پاکش می کنی؟

-نه! چالش می کنم تا آیندگان درش بیارن و بازنویسیش کنن!

: نه! جون من پاکش نکن! خیلی باحاله!

-با تخته می فروشم 12 تومن!

: تخته ی خالیش چنده؟

-9تومن!

: یعنی این فقط 3 تومن می ارزه ؟! واقعا" که!

-تو بخر بعد به قیمت واقعیش بفروش!

- مسخره!

چند ثانیه سکوت برقرار می شود!و پیش از آنکه مرگبار شود می گوید

:خب چه خبر!؟

-ااا!فکر می کردم خوبی قضیه ی ما اینه که توش نمی گیم چه خبر!

: ببخشید...غیر ارادی بود! پس یه کاری بگو بکنیم!

-کار بعدی کتاب خوندنه! البته اگه فازش رو داری!

: کتاب چی؟

-کتاب داستان "خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد" رو خوندی؟

: نه! اسمش که باحاله!بده ببینم چیه!

-نه!نمیشه آخه!

:چرا؟ مگه نداریش اینجا؟

-چرا ولی آخه مدلش اینجوری نیست که بگیری دست و بخونی!

: پس چجوریه؟ ای بوکه!؟

-نه! پتو بوکه!

:چی میگی! معلومه قاطی کردی! داری می ری تو فاز شخصیت دومت که یه قاتل زنجیره ایه؟

-نه! بابا کتابش اینجوریه که باهاس بریم زیر پتو با هم بخونیم.....